تبلیغات
مطالب جالب و علمی و سرگرمی از خانواده ما
خوشبختی میان خانه ی شماست , بیهوده آن را در میان باغ دیگران نجویید

آقا الهی یادت بخیر بزرگ مرد

سه شنبه 29 دی 1388 01:32 ق.ظ

نویسنده : کیومرث رحیمی
بسم الله الرحمن الرحیم

این چند روزه دیگه امتحانای دانش آموزا تموم می شه یا شده. چقدر تو امتحانات موفق بودی؟ موقعه گرفتن کارنامه
حالت چطوره؟

نمی دونم شما هم تا حالا این دلهره رو داشتین که اگه مامان بابام کارنامهرو ببینن چی میشه یا تاحالا نمره های خرابتون از دوستاتون یا فامیلاتون مخفی کردین؟
وقتی نمره خوب گرفتین چه حسی دارین؟می خواین به همه نشون بدین که چی نمره ای گرفتین؟

این امتحانا میگذره، چی خوب چی بد،فوقش یا کتک می خوری یا شهریور امتحان میدی یا یک سالو تو دو سال می خونی،بلاخره تموم میشه،اما...

اما کارنامه عملمون چی؟اونو چی جوری از بقیه پنهانش کنیم؟ می گم ای کاش میشد دوباره امتحان بدیم،ای کاش اونجا هم شهریوری باشه،ولی حیف که نیست. پس خودمونو از الان درست کنیم تا بدون هیچ دلهره و استرسی کارناممونو با دست راستمون بگیریمو به بقیه هم نشون بدیم.

بگذریم خواستم یک شروعی باشد تا از آینده ی اصلی مان غافل نشویم.
اللهم عجل لولیک الفرج
آه یادش بخیر بچگی هامو هنوز یادم هست ماه محرم که می شد محله مون سیاه سیاه می شد تنها چراغ محله مون دلهای روشن هم محلیامون بود که عاشقانه اشک می ریختند بچه که بودم نمی دونستم چه خبره و مدام از اینو اون می پرسیدم "چه خبره"
یک روز تو سن 8 سالگی رفتم تو حسینیه محله و نشستم پای منبر یک روحانی ما بهش می گفتیم آقا الهی مرد خوبی بود داشت در مورد کربلا می گفت آخ حسین حسین می کرد آدم بزرگاش دلشون کباب می شد دیگه چه برسه به من...................
اولین اشکامو برا امامم همون جا ریختم هنوز هرساله می رم و شرکت می کنم اما دیگه اون آقا الهی نیست .

من اینو ننوشتم که بخوام رتبه ای در مسابقه بدست بیارم فقط نوشتم که یاد اون آقا الهی را زنده کنم ......

من که هنوز کودکی مو خوب یادمه ...... تو چی ؟ تو هنوز یادته کجا برا امام حسین اشک ریختی ؟



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 29 دی 1388 01:41 ق.ظ

زیبایی

پنجشنبه 22 اسفند 1387 10:15 ب.ظ

نویسنده : کیومرث رحیمی

زمانی كه كنار رودخانه بودم نگاهم به قله ی كوه بود


            به قله ی كوه كه رسیدم سراپا محو تماشای رود شدم





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

آهنگر فهیم

پنجشنبه 22 اسفند 1387 10:14 ب.ظ

نویسنده : کیومرث رحیمی

آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی؟ آهنگر، سر به زیر آورد و گفت: وقتی می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده، اما کنار نگذار.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

آیا شیطان وجود دارد؟؟؟!! جالبه @@

پنجشنبه 22 اسفند 1387 10:12 ب.ظ

نویسنده : کیومرث رحیمی

- آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم...... او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.

نام مرد جوان یا آن شاگرد تیز هوش كسی نبود جز ، آلبرت انیشتن !

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

برنامه نویس و مهندس

پنجشنبه 22 اسفند 1387 10:11 ب.ظ

نویسنده : کیومرث رحیمی

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند.

برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند. برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳پا دارد و وقتى پائین می‌آید۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند. بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد.

برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید ...


 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

فلش مموریتان را در یك كابل usb مخفی كنید!

یکشنبه 18 اسفند 1387 07:12 ب.ظ

نویسنده : کیومرث رحیمی
آیا تا به حال دنبال جایی ویژه و فوق سری! برای مخفی كردن فایلهاتون بوده اید؟ در ادامه می تونید ببینید كه چطور حافظه فلش رو طوری در یك كابل یو اس بی جاسازی كنید كه هیچ كسی متوجه درایو فلش بودن آن نشود!





ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

گنجشک وخدا

یکشنبه 18 اسفند 1387 07:08 ب.ظ

نویسنده : کیومرث رحیمی

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می‌آید، من تنها گوشی هستم كه غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی‌ام كه دردهایش را در خود نگه می‌دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی كسی‌ام.

 تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می‌خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی. گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.خدا گفت: و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام بر خاستی.

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه‌هایش ملكوت خدا را پر كرد.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

کلاغ!!!؟؟؟؟

شنبه 17 اسفند 1387 03:00 ب.ظ

نویسنده : کیومرث رحیمی

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.

پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت: بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.

بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!

پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.

در آن صفحه این طور نوشته شده بود:

«امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است...

هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

بیسکوییت

شنبه 17 اسفند 1387 02:59 ب.ظ

نویسنده : کیومرث رحیمی
یك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت كتابی خریداری كند. او یك بسته بیسكویت نیز خرید.

او بر روی یك صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب كرد.

در كنار او یك بسته بیسكویت بود و در كنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.

وقتی كه او نخستین بیسكویت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم یك بیسكویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

پیش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شاید اشتباه كرده باشد.»

ولی این ماجرا تكرار شد. هر بار كه او یك بیسكویت برمی داشت ، آن مرد هم همین كار را می كرد. این كار او را حسابی عصبانی كرده بود ولی نمی خواست واكنش نشان دهد.

وقتی كه تنها یك بیسکوییت باقی مانده بود ، پیش خود فكر كرد:

«حالا ببینم این مرد بی ادب چه كار خواهد كرد؟»

مرد آخرین بیسكویت را نصف كرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پررویی می خواست!

او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن كتابش را بست ، چیزهایش را جمع و جور كرد و با نگاه تندی كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عینكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب دید كه جعبه بیسكویتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد!!

از خودش

بدش آمد . . .

یادش رفته بود كه

بیسكویتی كه خریده بود را داخل ساكش گذاشته بود.

آن مرد بیسكویتهایش را با او تقسیم كرده بود ، بدون آنكه عصبانی و برآشفته شده باشد...


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

الفبای زندگی

شنبه 17 اسفند 1387 02:49 ب.ظ

نویسنده : کیومرث رحیمی


الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها
ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم
پ: پویاپی برای پیوستن به خروش حیات
ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها
ث: ثبات برای ایستادن در برابر باز دارند ه ها
ج: جسارت برای ادامه زیستن
چ: چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه
ح: حق شناسی برای تزكیه نفس
خ: خودداری برای تمرین استقامت
د: دور اندیشی برای تحول تاریخ
‌ذ: ذكر گوپی برای اخلاص عمل
ر: رضایت مندی برای احساس شعف
ز: زیركی برای مغتنم شمردن دم ها
ژ: ژرف بینی برای شكافتن عمق درد ها
س: سخاوت برای گشایش كار ها
ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج
ص: صداقت برای بقای دوستی
ض: ضمانت برای پایبندی به عهد
ط: طا قت برای تحمل شكست ظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف
ع: عطوفت برای غنچه نشكفته باورها
غ: غیرت برای بقای انسانیت
ف: فداكاری برای قلب های درد مند
ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل
ك: كرامت برای نگاهی از سر عشق
گ: گذشت برای پالایش احساس
ل: لیاقت برای تحقق امید ها
م: محبت برای نگاه معصوم یك كودك
ن: نكته بینی برای دیدن نادیده ها
و: واقع گرایی برای دستیابی به كنه هستی
ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها
ی: یك رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترك




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

استاد

شنبه 17 اسفند 1387 02:48 ب.ظ

نویسنده : کیومرث رحیمی

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت،آن را بالا گرفت تا همه ببینند. بعد از شاگردانش پرسید:به نظر شما وزن این لیوان چقدراست؟ شاگردی گفت: پنجاه گرم، دیگری گفت: صد گرم، و آن یکی گفت:صدوپنجاه گرم. استاد گفت:من هم بدونِ وزن کردن، نمی‌دانم دقیقاً وزن این لیوان چقدراست. اما سؤال من این است، اگر من این لیوان آب راچند دقیقه همین‌طور نگه دارم، چه اتفاق خواهد افتاد؟شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی‌افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین‌طور نگه دارم چه اتفاقی می‌افتد؟ یکی از شاگردان گفت: دست‌تان درد می‌گیرد. استاد گفت:حق باتوست، حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه می‌شود؟شاگرد دیگری گفت: عضلات دست‌تان به شدت تحت فشار قرار می‌گیرند،بی‌حس یا فلج می‌شوند وکارتان به بیمارستان خواهد کشید. همه‌ شاگردان خندیدند!استاد گفت: بسیارخوب، ولی آیا دراین مدت وزنِ لیوان تغییری کرده است؟شاگردان جواب دادند: خیر. استاد گفت:پس چه چیزی باعث درد و فشار روی عضلات می‌شود؟ در عوض من چه باید بکنم؟ شاگردان گیج شده بودند،یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً، مشکلات زندگی هم همین است. اگر آنها را چنددقیقه در ذهن‌تان نگه دارید اشکالی ندارد. اگر مدتی طولانی‌تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه‌شان دارید،فلج‌تان خواهد کرد و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است، اما مهم‌تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، همه‌ آنها را زمین بگذارید.به این ترتیب تحت فشار قرار نمی‌گیرید.هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می‌شوید و قادر خواهید بود از عهده‌ هر مسئله‌ای که برایتان پیش می‌آید، برآیید.
پس دوستان، همین الآن لیوان‌هایتان را زمین بگذارید و زندگی کنی





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

این آقا داره چیكار می كنه؟

جمعه 16 اسفند 1387 05:10 ب.ظ

نویسنده : کیومرث رحیمی

به نظر شما این آقا درحال انجام چه حرکتیه؟

1-به خاطر تشویق‌های هوادارن، جو گیر میشه و حرکات موزون وسط بازی انجام میده؟

2-بیچاره خوابش برده!؟

3-دست‌هاشو برده بالا هی میگه تسلیم تسلیم؟




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

بابام ....... وقتی که .......... بودم!!

جمعه 16 اسفند 1387 05:07 ب.ظ

نویسنده : کیومرث رحیمی
وقتی 4 ساله بودم: بابا هر کاری می تونه انجام بــده.

وقتی5 ساله بودم
: بابام خیلی چیـــز ها می دونه.

وقتی6 ساله بودم
: بابام ازبابا ی تو باهوش تره.

وقتی 8 ساله بودم
: بابام هر چیزی رو دقیقاً نمی دونه.

وقتی 10 ساله بودم
: در گذشته زمانی که بابام بزرگ می شد همه چیز مطمئــناً متفاوت بود.


ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

قورباغه ها

جمعه 16 اسفند 1387 02:39 ب.ظ

نویسنده : کیومرث رحیمی
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد
بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ی دیگر با حدکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد
وقتی از گودال بیرون آمد ،‌ بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

پایان دنیا

جمعه 16 اسفند 1387 02:30 ب.ظ

نویسنده : کیومرث رحیمی

اگه قرار باشه ظرف 24 ساعت دنیا به پایان برسه

تموم خطوط تلفن،تالارهای گفتگو و ایمیلها اشغال می شه....

همه جا پر میشه از این كه:

رنجوندمت،پشیمونم،منو ببخش

تو را عاشقانه می پرستم

مراقب خودت باش.

اما بین این همه پیام یكی تكون دهنده تره:

همیشه عاشقت بودم ولی هیچ وقت بهت نگفتم!

پس عشق و محبت را تقدیم آنكس كه دوستش داریم كنیم

شاید كه دیگر فردایی نباشد.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 7 1 2 3 4 5 6 7